پرواز

سخت تر از نوشتن ، گیر کردن توی دوراهی نوشتن و ننوشتن است .اینکه ساعت ها با خودت کلنجار بروی و هی واژه خط خطی کنی و کاغذ مچاله کنی و آخرش هم نفهمی این حرف ها را باید بنویسی یا بگذاری توی دلت بگندند .حرف هایی که می دانی ماندنش خودت را عذاب می دهد و گفتنش شاید دیگران را … همان دیگرانی که دوستشان داری و نمی خواهی با دیدن غم ها و نگرانی ها و تردید هایت ، ناراحتشان کنی … شاید برای شما هم پیش آمده باشد . ماندن توی دوراهی گفتن و نگفتن … نوشتن و ننوشتن … سخت است … گاهی انتهای تمام مسیرهای ذهنم به بن بست می رسد . جایی خواندم که نوشته بود:« در بن بست هم راه آسمان باز است … پرواز کردن را بیاموز » … به پرواز فکر می کنم … پروازی به بلندای خیال …

* ربطی به نوشته ام ندارد ؛ اما غزل زیبایی است …

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود              گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند              در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست      وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده                     آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاه کسی نشسته که غوغا به پا کند               وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد                 آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای                   وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ           بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست              تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند            اما مسیر جاده به بن بست می رود

افشین یداللهی

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

سرنوشت عاشقی

دیگر نمی خواهم که مجنون کسی باشم

من سرنوشت عاشقی را خوب می دانم

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

به امید بهار …

تا اینجا برای خودم نوشته ام … و او … از اینجا به بعد هم همین طور خواهد بود … اما وقتی میبنم دارد کمرنگ می شود ، دلم می گیرد … حس می کنم نمی خواهد اینجا باشد . لای حرف های من … حس می کنم اینجا برای بودنش خیلی کوچک است . و یقین دارم که کوچک است … قبل تر ها اگر قلمم حرکتی می کرد ، گرمایش را توی قلبم احساس می کردم ،گرمایی که همه اش به خاطر او بود … نه! اصلاً خودِ او بود … حالا ولی فقط سردی حس می کنم و سکون … حتی اشک هایی که به خاطر او میهمان چشمانم می شوند ، سردند … یک زمستان کامل توی وجودم جا خوش کرده … زمستانی که نمی دانم چقدر طول خواهد کشید ، اما در انتظار بهار خواهم ماند … منتظر روزی که برگردد و گرمای اشک هایم را برگرداند …

می گفت چرا نمی نویسی ؟! … گفتم نمی توانم . همه ی جمله هایم با «کاش» شروع می شوند .این جمله ها را دوست ندارم … می گفت کاری ندارد که … جای این که بنویسی « کاش که… » بنویس « شکر که … » …

می بینی ؟! من هم نمی نویسم که : کاش بودی … می نویسم : شکر که روزی بودی … و من بودنت را حس کردم … و من با بودنت عشق را مزه کردم … و من درد نبودنت را چشیدم … و من فهمیدم چقدر می توانم دوستت داشته باشم … اما …

.

.

.

… کاش برگردی …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

صدای سنتور

صدای سنتور را دوست دارم ؛ صدای سنتورش را هم … هنوز هم نوای سنتور که گوش دلم را می نوازد ، حرکت سریع دستانش می آید جلوی چشمم … با چه حرارتی می نواخت ! … یاد گذشته ها بخیر !!!

گاهی دلم برای گذشته ها تنگ می شود . این گذشته ها که می گویم یعنی بالای شش سال قبل … این شش سال آخررا هیچ دوست ندارم ؛ یادآوری لحظه لحظه اش عذابم می دهد …همین شش سال هستند که خیلی وقت ها فضای وبلاگم را برای خودم غیرقابل تحمل می کنند . برای او هم شاید ؟!! …

بگذریم . این بار می خواهم تمام حواسم به قبل از این شش سال باشد … توی خاطرات همان گذشته هایی که یادش را بخیر کردم ، او و سنتورش عجیب جا گرفته اند … یادم هست می نشستم کنارش و خیره می شدم به دستانش وبا حرکاتش جادو می شدم … یادم هست صدای سنتورش یک شور غریبی می نشاند توی دلم … یادم هست همیشه روزهایی که می آمد از شیرین ترین روز های زندگی ام بود … یادم هست روز های خوش شنیدن صدای سنتور خیلی طول نکشید … یادم هست که یادم نبود همیشه تا می آیی به چیزی دل ببندی ، از دستش می دهی …یادم هست … نه! … یادم نیست … فقط می دانم حالا که صدای سنتور می شنوم ، دلم عجیب هوای گذشته می کند …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

می ترسم از پایان

مثل خوره افتاده اند به جانم … این فکر های لعنتی را می گویم ؛ با این اضطراب غریبی که نمی دانم از کجا افتاده به دلم … می ترسم چشمانم را روی هم بگذارم ؛ هجوم این فکر ها دیوانه ام می کنند …من از پایان این قصه می ترسم … از کم آوردن می ترسم … تا همین جا هم اگر ایستاده ام ، خودش خواسته … حالا اگر نخواهد چه ؟! … اگر یک لحظه نگاهش را بردارد ، فرومی ریزم از ترس …

«درب و داغان »…عامیانه ترین عبارت نچسبی که حالم را بیان می کند …راستش را که بخواهی آمده ام سراغ این واژه ها تا بار دل گرفتگی و خستگی و اضطراب و دیوانگی ام را به دوش بکشند … چقدر حقیرم که این واژه ها هم توانشان از من بیش تر است …

راست می گفت سلمان : …این دل گرفتگی مداوم شاید / تأثیر سایه ی من است / کاین سان گستاخ و سنگوار / بین خدا و دلم ایستاده است … کاش می توانستم من را بردارم از میان … می ترسم از پایان این قصه … از خودم … از این حضور همیشه زخمی ..

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

برو ای تُرک …

احساس قشنگی است این که یک چیز برای خودت باشد . فقط و فقط مال خودت  . چیزی که ردپای نامحرم تویش نباشد . چیزی شبیه دفتر خاطرات ، یا هر چیز دیگری… قدیم تر ها یک دفتر داشتم که تویش شعر می نوشتم. چقدر هم از خواندن چندباره ی آن اشعار لذت می بردم  … یک روز دفترم را دادم دستش تا برایم شعر بنویسد . یک شعر از شهریار برایم نوشت … آن وقت ها مفهوم خیلی از شعر ها را نمی فهمیدم … حالا مدت هاست که دیگر آن دفتر را ندارم .انداختمش دور … چیزی را که فقط و فقط برای خودم بود انداختم دور … حسِ قشنگِ داشتنش را انداختم دور .. اما هنوز تکه ای از آن شعر را به خاطر دارم … و چقدر دوستش دارم این شعر را …

برو ای تُرک ، که ترک تو ستمگـر کـردم                      حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم

عهد و پیمان تو بـــــا ما و وفـــــا با دگران                    ساده دل من که قسم های تو بــــاور کردم

به خدا کـــــــافر اگر بود به رحم آمده بود                     زان همه ناله که من پیش تو کـــــافر کردم

تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیـار                     گشتم آواره و ترک ســر و همســـــر کردم

زیر سر بالش دیباست تو را ، کی دانی ؟                    که من از خار و خس بـــــادیه بستر کردم

شهریــــــــارا به جفا کرد چو خاکم پامال                     آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

قرار بی قراری هایم

گاهی دلم بدجوری هوایش را می کند …  نمی شناسمش اما عجیب آشناست برای من … لبخند که می زند ، شوق غریبی می نشیند توی دلم … یک مهربانی عجیبی دارد توی نگاهش که آرامم می کند …

دلتنگ که می شوم ، می زنم بیرون از خانه … سوار اتوبوس می شوم . به گلزار شهدا که می رسد پیاده می شوم … اول از همه می روم سراغ شهدای گمنام . غربت اینجا دلتنگ ترم می کند … بعد از آن هم شهید خرازی و شهید ردانی پور و شهید کاظمی … مدام لحظه ی رسیدن به او را عقب می اندازم . اینطوری بیتاب تر می شوم … و من چقدر طعم این بیتابی را دوست دارم … درست بالای مزار شهید ردانی پور می نشینم . می نشینم و به تصویرش خیره می شوم …

اینجا همه قرآن می خوانند ، من امّا موسیقی چشم های او را زمزمه می کنم . آیه های قرآن من ، سرود چشم های اوست … هر بار که می بینمش می خواهم برایم عشق بخواهد اما … می شنوم که می گوید برخیز … که می گوید بایست … اما نمی توانم … شانه های من تاب تحمل این درد را ندارند … من برای این درد خیلی کوچکم …

خیلی وقت ها دلم که برای خودم تنگ می شود ، می آیم می نشینم کنارش … شده است قرار بی قراری هایم … باور کن هیچ جایی مثل اینجا عشق گیرت نمی آید …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

یاس بوی مهربانی می دهد

راستی راستی یاس بوی مهربانی می دهد ها … یکی می گفت ارغوانی اش محشر است … راستش تا به حال یاس بو نکرده بودم … دیروز آمد و گفت : برایت یاس آوردم … چه عطر خوشی داشت … بوی یاس تمام دلم را برداشت … عطرش توی تمام رگ هایم جاری شد … جاری شد و من مست شدم … جاری شد و من دلتنگ شدم … جاری شد و من بیتاب شدم … و فاصله ی من تا یادآوری آن اتفاق ، همین مستی بود و دلتنگی و بیتابی …

راستی یاس پر پر دیده ای ؟! … یاس کبود ؟! … یاس سوخته چطور ؟ … دیده ای پهلوی یاس بشکند ؟ … من نمی فهمم … می شود به من بگویی پهلوی شکسته دردش بیش تر است یا دل شکسته ؟ … من نمی فهمم … در که آتش بگیرد ، یاس که پر پر بشود ، علی کمرش می شکند . نه؟ …

مادر ، مقدس است ، عشق هم … عشق مادر به فرزند که دیگر زبانزد است … حالا اگر آن مادر ، فاطمه باشد و آن فرزند ، محسن … آسمان هم قد خم می کند از این داغ …

دیگر قلمم یاری نمی کند … بوی یاس می پیچد و چشمانم را تر می کند … راستی راستی یاس بوی مهربانی می دهد …

.

.

.

* …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

نفرین به سفر

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه ی بهشت اما آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر …

.

.

.

که هر چه کرد او کرد

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

من به زیبایی این زندگی ایمان دارم

گاهی وقت ها غم که می آید کنج دلت جا خوش می کند …  دلت که میگیرد … بغض که می کنی … از زمین و زمان شاکی می شوی …زندگی به چشمت سیاه می شود… اینجور وقت ها صدایت می کند . می خواهد غم هایت را با او قسمت کنی ، اما تو محکم گوشت را گرفته ای تا صدای هیچ کس را نشنوی …

گاهی وقت ها خوشمان می آید به غصه عادت کنیم … اصلاً فکر می کنیم زندگیمان بدون غم یک چیزی کم دارد … فکر می کنیم همه ی آن ها که از شاد بودن و لذت بردن می گویند ، حرف مفت می زنند … به گمان خودمان ،طرف از آن مرفه های بی درد است که تا به حال نه داغ دیده ، نه غم توی دلش نشسته …

خیلی وقت ها فکر می کنیم هیچ کس حرفمان را نمی فهمد . غممان توی غم ها از همه سر است … خدا بیامرزد کسی را که گفت :هر دری را باز کنی ، دودی بیرون می آید …

خیلی وقت ها زیبایی هایی زندگی را نمی بینیم . غریبه که نیستی ، خدا را نمی بینیم . و الّا از همه ی داده هایش لذت می بردیم . حتی اگر غم باشد …مگر نه این که زیباست و جز زیبایی نمی دهد؟ …

شما را نمی دانم ، ولی من از امروز می خواهم جای هوا، خدا تنفس کنم … جای غصه ، خدا را بنشانم توی دلم … اصلاً می خواهم با غم هایش شادی کنم … اصلاً تر می خواهم برای یک روز هم که شده به خدا ایمان بیاورم …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------