من به نگاهی از تو محتاجم
با خودم عهد کرده بودم ننویسم … از غم و غصه و خستگی و دلتنگی ننویسم اینجا . حالا می بینم نمی توانم . اگر ننویسمشان دیوانه می شوم … حالا که نمی توانم بگویم ، حق دارم بنویسم . نه ؟! … حالا که تو نیستی بشنویشان ، حق دارم بنویسم ، نه ؟! … حالا که تنهاترم از همیشه ، حق دارم بنویسم ، نه ؟! …دلم برای لحظه لحظه ی گذشته تنگ شده … برای تو … برای او … برای خودم … می دانم این تنهایی حق منی است که قدر با تو بودن را ندانست … می دانم ! … اما حال و روزم را که می بینی ، به نگاهی از تو محتاجم . از من دریغ نکن …
دوباره پیامبر
مدت هاست که حس و حال کتاب خواندنم هم نیست . اما این روزها تصمیم گرفته ام بخوانم . هر کتابی که دم دستم باشد . از بیکاری که بهتر است …
کتاب « دوباره پیامبر » را خواندم . نوشته ی محمد رضا سنگری … آغاز کتاب ، ولادت علی اکبر ، پیامبر حسین (ع) است و پایانش ، شهادت عاشقانه ی او … نمی دانم به بهانه ی نثر شیرین کتاب است یا دل هایی که همیشه ی زندگیشان به کربلای حسین(ع) گره خورده ، کلمه کلمه و سطر سطر کتاب را که می خوانی عشق می بارد در دلت و نوازش اشک ، گونه هایت را بی تاب می کند …
چند سطری از کتاب را می نویسم برای آن هایی که نخوانده اند و آن هایی که می خواهند بخوانند … این سطرها روایت لحظه هایی است پیش از بازگشت دوباره ی علی اکبر حسین(ع) به مبدان:
« دو عطش در جانت ریشه زده است و عطش دوم ، لگام اسب می گیرد ، می گرداند و تو ناگهان خود را کنار پدر می یابی ، زخم آجین و عرق کرده و شکفته و خندان ، زیباتر و استوار تر از همیشه ، آمده ای جرعه ای از پدر بنوشی و بازگردی . پدر آغوش می گشاید . هیچ گاه اینگونه گونه ات را نبوسیده است . زانو می زنی تا زانوان پدر را ببوسی . تا خاک پایش را به لب های خشکیده و ترک بسته بسپاری . تا به پایش بیفتی و هر چه عشق ، هر چه عطش ، هر چه شیفتگی تقدیمش کنی و او بازوان ستبرت را می گیرد ، برمی خیزاند . لبخند می زند .می بوسد . می بوید . می خندد و می گرید . تو نیز گریه و خنده ، شوق و اندوه ، سکوت و فریاد ، هستی ات را لبریز می کند . با شرمی که تا ژرفای روحت ریشه می دواند و گونه هایت تا گوش را گلگون می کند ، می گویی :
یا اَبَه ، العَطَشُ قَد قَتَلنی و ثِقل الحدید قداَجهدنی ، فهل الی شربهِ ماءٍ من سبیل اتقوی بها علی جهاد الاعداء
می گویی عطش ، جان به لبت رسانده است ! می گویی سنگینی سلاح تاب از تو گرفته است . آب می خواهی علی ؟ ادامه ی نبرد تو آب می طلبد ؟ یعنی پدر تشنه نیست؟ یعنی پدر آب دارد و نمی دهد ؟
این را خوب می دانی که تشنگی پدر کم از تو نیست . همه ی تشنگی عالم در جان او خلاصه شده است . در این خشکزار عطش خیز ، در این هروله های مداوم پدر ، در این اشک ریختن و دویدن و شهید بر دوش کشیدن ، در این خطبه خواندن و جنگیدن ، هیچ کس عطش او را ندارد . نه، عطش بهانه است . اگر قرار است عطش را پاسخی باشد ، کودکان از همه تشنه ترند . شیرخوار بی تاب خیمه به قطره آبی آرام می گیرد . عمه، آخرین رمق ها را به زانوان می بخشد تا بر تل صعود کند . تشنگی او مثل برادر است ، به اندازه ی او دویده ، گریسته ، میان خیمه و میدان دوشادوش پدر هروله کرده و خورشید ، خوب تر می داند که در این التهاب و تاب ، چه قدر به آب نیازمند است .
آب بهانه است اکبر ! می خواهی از بابا توان بگیری ، می خواهی کام جان از او لبریز کنی . می خواهی در تمام طول نبرد مزمره کنی طعم کام پدر را . پدر ، گویا ترین پاسخ را می دهد ، با لهجه ی عطش سخن می گوید . کام می گشاید تا زبان بر زبانش بگذاری . سنگینی و خشکی زبان ، تو را می شکند . همه ی تشنگی پدر را می نوشی ، همه ی پدر را به کام و جان می نشانی ، چند گام عقب می نشینی و چند قطره اشک ، گونه ات را تر می کند و صدای لرزان و شانه های لرزانت که : بابا ! تو از من تشنه تری . می گوید : وای فرزندم ! آه عزیز دلم ! میوه ی جان و وجودم ! بازگرد ! که دمی دیگر گواراترین جام را از دست جدت ، پیامبر خواهی گرفت … »
بیگانه
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
همه چیز از همان لحظه ای شروع شد که رفتی . وقتی «او» آمد … و «من» گرفتار شدم … و «تو» رفتی ؛ همه چیز خراب شد … « تو » ، « من » ، « او » ، همه ی ضمیر ها برایم بی رنگ شد . این را از ننوشتن هایم می توانی بفهمی … دیگر توان نوشتنم نیست . اصلاً از چه و برای که بنویسم وقتی تو نیستی ؟ … چرا بنویسم وقتی حرف هایم از دل نیست ؟ …چگونه بنویسم وقتی با همه ی ضمیر ها بیگانه ام ؟!
می خواهم بروم . اما چگونه وقتی رفتنم نه برای توست … نه او … و نه حتی برای خودم؟!
بودنم بدون تو … چقدر نبودن را دوست تر دارم وقتی تو نیستی ..