غیبت
بعضی استادا واقعا ترسناکن ! اون هم برای امثال منی که نمیرن دانشگاه و بی خیال کلاسن و بعدش می خوان با استاد صحبت کنن که غیبتاشونو ندید بگیره و بذاره امتحانشو بدن !
این استاد زمانی هم از اون استادایی که من ازش می ترسم :| … البته یه جلسه بیشتر نرفتم کلاسش ولی خب …
امروز نیـــــــــم ساعت منتظرش بودم که بیاد و باهاش صحبت کنم . بش گفتم که : استاد ! من تا حالا نیومدم کلاستون ، می تونم امتحان بدم یا … ؟!!؟ آخرش هم گفت که از درس من نمره نمی گیری و برو حذفش کن :(
من که یه درس رو بیشتر نمتونم حذف کنم که ! حالا با سه تا درس چیکار کنم ؟!!؟
ارسال دیدگاهصحبت جانانه
سلام عزیز! دلم تنگ بود ، گفتم بیایم کمی درد دل کنم برایت . گفتم بیایم حرف هایم را روی این صفحه ی سفید زنجیر کنم تا وقتی آمدی همه را نشانت بدهم . همه را نشانت بدهم و با افتخار توی چشم هایت زل بزنم … و بگویم : دیدی چقدر دلتنگت بودم ؟ …
می دانی این روزها به چه فکر می کنم ؟… به این که نکند نیایی … یا اینکه بیایی و من نباشم … به این ها که فکر می کنم ، ترس برم می دارد … بغض می کنم … این درد ها دارند خفه ام می کنند … می خواهم فریاد بزنم ؛ اما … چه دنیای غریبی است . حتی فریاد هم نمی توانی بزنی . متهمت می کنند به دیوانگی …
نازنینم ! هنوز داغی قدم هایت روی قلبم مانده است … هنوز هم این دل همه جا سرک می کشد شاید نشانی از تو بیابد ، اما … نه که نشانی نباشد ها . نه ! من نمی توانم ببینمشان … یعنی می دانی ؟ می دانم که تو نمی خواهی ببینمشان … خیلی بی انصافی می کنی . دلت می آید گم بشوم توی هیاهوی این آدم ها ؟ … دلت می آید چشمانم را که باز می کنم سیاهی ببینم و سیاهی ؟ … دلت می آید تو باشی و من در به در ، همه ی کوچه ها را دنبال تو بگردم ؟ … تو باشی و من مثل دیوانه ها به هر که می رسم سراغ تو را بگیرم ؟ … اصلاً دلت می آید تو باشی و من نباشم ؟ … تو که مهربانی ات همیشه زبانزد بود ، چه شده که حالا با من نامهربانی می کنی ؟ … چه شده که حالا آشنای همه شده ای الّا من؟ …
الان که این ها را برایت می نویسم ، محمد اصفهانی دارد می خواند :
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گمگشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ، ولیکن طبیب نیست
… چقدر حرف هایش به دلم می نشیند . آخر مرا یاد تو می اندازد … و دوباره سرمای دستانم را میهمان گرمای اشک هایم می کنم …
ارسال دیدگاهاذن دخول
چند روز پیش رفته بودیم امامزاده … اسمش را نمی دانم . بار دومم بود که می رفتم . اولین بار هم که رفتم دلم خیلی شکسته بود .یک دل سیر گریه کردم بدون این که خجالت بکشم … خیلی هم صدایت کردم ها ، ولی اسمت را آرام می گفتم مبادا گوش نامحرم بشنود …
این بار ولی یک جور دیگری بود . یعنی اذن دخول نخواندم . همین جور سرم را انداختم پایین و رفتم تو … صدایم کردها . گفت اذن دخول نمی خوانی ؟ حالش را نداشتم برگردم . گفتم همین جوری هم راهمان می دهد … جلو رفتم . نزدیک ضریح رسیدم و سلام کردم . چه حال خوشی !!! تازه داشت به قول معروف گفتنی سیمم وصل می شد که …
…این موبایل لعنتی صدایش در آمد . اصلاً حواسم نبود خاموشش کنم . مجبور شدم بروم بیرون جوابش را بدهم . آخرش هم که می دانی چه شد ؟… اذن دخول خواندم و از نو وارد شدم !!! …
*یه نوشته ی قدیمی
ارسال دیدگاهسالی که گذشت
آقای دیانی یک بازی/حرکت/موج وبلاگی راه انداختند که از سال ۸۸ بنویسیم . ( اینجا را بخوانید)
فکر می کنم وقتی صحبت از سال ۸۸ می شود ، اولین چیزی که به ذهن هر کسی می رسد انتخابات و جریان بعد از انتخابات باشد . ماجرایی که باعث شد خیلی از افتخارات و دستاوردهای کشور در این سال نادیده گرفته شود و یا کمتر به آن توجه کنیم . من هیچ وقت آدمِ اهل سیاستی نبودم و نیستم . اما در این جریان نمی شد جهت گیری خاصی نداشت و مثل همیشه بی خیال بحث ها و گاهی دعوا های سیاسی شد . نمی شد چشم بست و حرکت های مخالف نظام را ندید . جریانی که شاید از دفاع از شخصی خاص شروع شد ؛ اما خیلی زود به مخالفت با یک شخص و یک گروه و سرانجام هم به مخالفت با نظام و اصل ولایت فقیه انجامید .
این ها را گفتم که بگویم به راستی من هم مانند خیلی ها متاسف شدم از این که توی کشورم عده ای به جان مردم افتادند . جمع کوچکی بازیچه ی دست کسانی شدند که خودشان بازیچه بودند !
ولی بعد از ۹ دی و ۲۲ بهمن به خودم افتخار کردم که در کشوری زندگی می کنم که مردمش این چنین وفادار به رهبرشان هستند . افتخار کردم از اینکه مردم کشورم خون شهدا و آرمان های انقلاب را فراموش نکرده اند . به خودم بالیدم از بودن در میان مردمی که هیچ چیز مانع اتحادشان نیست .
از این نگاه شاید سال۸۸ کمی تلخ بوده باشد اما بدون شک سیاه نیست …
امممممما …
سال گذشته برای من بهترین سال بود(در چند سال گذشته و زندگی شخصی و تحصیلی و کاری ام). روشنگری بیش ترش بماند برای بعد که مجال نوشتنِ بیشترمان نیست ;)
*شخص/وبلاگ خاصی رو دعوت نمی کنم . همه ی شمایی که این پست رو می خونید اگه دوست داشتید در این مورد بنویسید و حتما خبر بدید .
ارسال دیدگاه