؟

نمی دانم
خوشحال باشم از اینکه نمی فهمی
یا ناراحت از اینکه نمی دانی
.
.
.

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

آغوش

گرفته دلم
بغلم کن !
کمی که گریه کنم خوب می شوم
بچه شدن همیشه هم بد نیست

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

همین روزها

این روز‌ها حوصله‌ی خودم را هم ندارم
چه برسد به تو
عزیز دلم

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

آخرین بار

اصلا بیا برگردیم به همان روزها …
نه من تو را می شناسم … نه تو مرا !

آن وقت دیگر دوستت ندارم …
دیگر دلم برایت تنگ نمی شود …
و دیگر قول “حرف نزدن با تو ” را نمی شکنم …

قبول ؟!؟!

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

بغض

حرف برای گفتن زیاد دارم
گوش شنوایی اگر
بسم الله …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

اولین دیدار

باورم نمی شود رفتنش را … من هم مثل خیلی های دیگر ، خبرش را که شنیدم باورم نشد … یعنی اصلا نفهمیدم اینکه می گویند رفت ، یعنی برای همیشه جایش خالی شد .
خبرش را زهرا گفت . می دانی هیچ اتفاقی بی حکمت نیست .اتفاق شناختنش را می گویم :
خانم موسوی زنگ زد (شاید هم گفتگویمان اینترنتی بود ، خاطرم نیست ) . گفت گلنار ، قالب “لباف” را برای وبلاگش می خواهد . فریاد بی صدای پارسی بلاگ .اولین باری که وبش را دیدم همان موقع بود . من هم گفتم کار سختی نیست . ترجمه اش می کنم .
گذشت تا روز همایش پارسی بلاگ … یکی – دوساعتی زودتر از شروع همایش رسیدم . چند دقیقه ای قبل از شروع رسمی همایش خانم موسوی صدایم کرد . به خانمی که کنارش بود اشاره کرد

-مرضیه پژمان یار

نشناختم !

- فریاد بی صدا

یادم آمد ! سلام و احوالپرسی هایی که عادت همه ی دیدار های تازه است و بعد از آن …
به خاطر ترجمه ی قالب وبلاگش برایم هدیه گرفته بود . می گفت نمی دانم خوشت بیاید یا نه ! اما من مثل بچه ها ذوق کرده بودم . نمی دانم فهمید یا نه ، ولی تا به حال مثل ان روز از گرفتن هدیه ای خوشحال نشده بودم . آشنایی شیرینی بود ، اما به خداحافظی نرسیدم …
قرار نبود این ها را بگویم ها . کجا بودم ؟
… خبرش را زهرا گفت . گفت پژمان یار را می شناسی ؟ یاد اولین دیدارمان افتادم . همین که برایتان تعریف کردم . لبخند زدم و گفتم که می شناسم .
-رفت
-چی ؟!
-همین ! رفت …
نفهمیدم . فقط بغض کردم …هنوز باورم نشده بود که گریه کنم ! … یک ساعتی هست که رسیدم . اول از همه رفتم سراغ هدیه اش ، بغضم ترکید . انگار باورم شده باشد که دیگر نیست …
کاش آن روز می دانستم که اولین دیدارمان ، آخرینش هم هست . کاش لااقل خداحافظی کرده بودم

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

امام خوبی ها …

به دعوت یک دوست
اول فروردین شصت و هشت … سه ماه هم نداشتم که امام رفت ؛ با این حساب خاطره ای هم ندارم از ایشان …
اولین تصویری که از امام توی ذهنم دارم ، عکسی است که اول کتاب های درسی مان بود … شاید همان سال ها بود که امام را شناختم . شناختن که نه ! یعنی راستش هنوز هم امام را نمی شناسم . بهتر است بگویم همان سال ها بود که امام برایم بزرگ و دوست داشتنی شد .
مدت ها پیش که می خواستم از امام بنویسم ، گفتم که عاشق امام بودن ، بزرگ و کوچک بودن سرش نمی شود . شیفته ی امام بودن ، دیدن و ندیدن نمی شناسد . حتی می شود فقط با یک تصویر ، عاشق امام شد .
هر چند بعضی ها اما و اگر آوردند و بعضی دیگر گفته ام را کودکانه خواندند ؛ اما …
هنوز هم معتقدم برای دوست داشتن امام ، نیازی به بزرگ بودن نیست !حتی همان بچه دبستانی که نه امام را می شناسد ، نه انقلاب را ، می تواند عاشق امام باشد . وجود آسمانی امام است که دلت را عاشق می کند ؛ حتی اگر ندیده باشی اش …

امام خمینی ره

لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست ...

من هم دعوت می کنم از دوستان خوبم : صفحه بیست و یک ، صفحات خط خطی و زیباترین شکیب

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------