؟
نمی دانم
خوشحال باشم از اینکه نمی فهمی
یا ناراحت از اینکه نمی دانی
.
.
.
آغوش
گرفته دلم
بغلم کن !
کمی که گریه کنم خوب می شوم
بچه شدن همیشه هم بد نیست
همین روزها
این روزها حوصلهی خودم را هم ندارم
چه برسد به تو
عزیز دلم
آخرین بار
اصلا بیا برگردیم به همان روزها …
نه من تو را می شناسم … نه تو مرا !
آن وقت دیگر دوستت ندارم …
دیگر دلم برایت تنگ نمی شود …
و دیگر قول “حرف نزدن با تو ” را نمی شکنم …
قبول ؟!؟!
ارسال دیدگاهبغض
حرف برای گفتن زیاد دارم
گوش شنوایی اگر
بسم الله …
اولین دیدار
باورم نمی شود رفتنش را … من هم مثل خیلی های دیگر ، خبرش را که شنیدم باورم نشد … یعنی اصلا نفهمیدم اینکه می گویند رفت ، یعنی برای همیشه جایش خالی شد .
خبرش را زهرا گفت . می دانی هیچ اتفاقی بی حکمت نیست .اتفاق شناختنش را می گویم :
خانم موسوی زنگ زد (شاید هم گفتگویمان اینترنتی بود ، خاطرم نیست ) . گفت گلنار ، قالب “لباف” را برای وبلاگش می خواهد . فریاد بی صدای پارسی بلاگ .اولین باری که وبش را دیدم همان موقع بود . من هم گفتم کار سختی نیست . ترجمه اش می کنم .
گذشت تا روز همایش پارسی بلاگ … یکی – دوساعتی زودتر از شروع همایش رسیدم . چند دقیقه ای قبل از شروع رسمی همایش خانم موسوی صدایم کرد . به خانمی که کنارش بود اشاره کرد
-مرضیه پژمان یار
نشناختم !
- فریاد بی صدا
یادم آمد ! سلام و احوالپرسی هایی که عادت همه ی دیدار های تازه است و بعد از آن …
به خاطر ترجمه ی قالب وبلاگش برایم هدیه گرفته بود . می گفت نمی دانم خوشت بیاید یا نه ! اما من مثل بچه ها ذوق کرده بودم . نمی دانم فهمید یا نه ، ولی تا به حال مثل ان روز از گرفتن هدیه ای خوشحال نشده بودم . آشنایی شیرینی بود ، اما به خداحافظی نرسیدم …
قرار نبود این ها را بگویم ها . کجا بودم ؟
… خبرش را زهرا گفت . گفت پژمان یار را می شناسی ؟ یاد اولین دیدارمان افتادم . همین که برایتان تعریف کردم . لبخند زدم و گفتم که می شناسم .
-رفت
-چی ؟!
-همین ! رفت …
نفهمیدم . فقط بغض کردم …هنوز باورم نشده بود که گریه کنم ! … یک ساعتی هست که رسیدم . اول از همه رفتم سراغ هدیه اش ، بغضم ترکید . انگار باورم شده باشد که دیگر نیست …
کاش آن روز می دانستم که اولین دیدارمان ، آخرینش هم هست . کاش لااقل خداحافظی کرده بودم
امام خوبی ها …
به دعوت یک دوست
اول فروردین شصت و هشت … سه ماه هم نداشتم که امام رفت ؛ با این حساب خاطره ای هم ندارم از ایشان …
اولین تصویری که از امام توی ذهنم دارم ، عکسی است که اول کتاب های درسی مان بود … شاید همان سال ها بود که امام را شناختم . شناختن که نه ! یعنی راستش هنوز هم امام را نمی شناسم . بهتر است بگویم همان سال ها بود که امام برایم بزرگ و دوست داشتنی شد .
مدت ها پیش که می خواستم از امام بنویسم ، گفتم که عاشق امام بودن ، بزرگ و کوچک بودن سرش نمی شود . شیفته ی امام بودن ، دیدن و ندیدن نمی شناسد . حتی می شود فقط با یک تصویر ، عاشق امام شد .
هر چند بعضی ها اما و اگر آوردند و بعضی دیگر گفته ام را کودکانه خواندند ؛ اما …
هنوز هم معتقدم برای دوست داشتن امام ، نیازی به بزرگ بودن نیست !حتی همان بچه دبستانی که نه امام را می شناسد ، نه انقلاب را ، می تواند عاشق امام باشد . وجود آسمانی امام است که دلت را عاشق می کند ؛ حتی اگر ندیده باشی اش …

لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست ...
من هم دعوت می کنم از دوستان خوبم : صفحه بیست و یک ، صفحات خط خطی و زیباترین شکیب …
ارسال دیدگاه