گرما

واااااااای
دیوونه شدم
عجب گرماییه … عجب گرماییه … عجب گرماییه …
خدایا من طاقت آتیش جهنم ندارماااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

شیخ صنعان (۱)

“از آفاق ادب فارسی” می خوندم …. یعنی داشتم به یاد قدیم تر‌ها نگاهکی به کتاب مینداختم …. رسیدم به داستان شیخ صنعانِ عطار نیشابوری … شاید خونده باشیدش ؛ می نویسمش برای اونایی که نخوندن …

شیخ صنعان پیر صاحب کمال و با معرفتی بود . پنجاه سال در کعبه اقامت داشت و می گن که ۴۰۰ مرید داشته … هر کس مرید شیخ می شد شب و روز مشغول ریاضت و عبادت بود … خود شیخ هم نماز و روزه ی بسیار انجام میداد و علم و عمل رو همراه هم داشت …
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود / در کمال از هرچه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال / با مرید چارصد صاحب کمال
هر مریدی کان او بود ای عجب / می نیاسود از ریاضت روز و شب
خود صلوة و صوم بی حد داشت او / هیچ سنت را فرو نگذاشت او

از قضا چند شب توی خواب می بینه که از مکه به روم رفته و در برابر بتی سجده می کنه . متوجه می شه که زمان سختی و دشواری فرا رسیده و مانعی در راه سلوکش ایجاد شده ، تصمیم می گیره به روم بره تا تعبیر خوابش معلوم شه . مریدان زیادی توی این سفر شیخ رو همراهی می کنن :
گرچه خود را قدوه اصحاب دید / چند شب بر هم چنان در خواب دید
کز حرم در رومش افتادی مقام / سجده می کردی بُتی را بر دوام
چون بدید این خواب، بیدار جهان / گفت دردا و دریغا این زمان
یوسف توفیق در چاه اوفتاد / عقبه ای دشوار در راه اوفتاد

آخر از ناگاه پیر اوستاد / با مریدان گفت : «کارم اوفتاد
می بباید رفت سوی روم زود / تا شود تعبیر این معلوم زود

چند روزی در روم بودند تا اینکه به یک دختر ترسا می رسن :
دختری ترسا و روحانی صفت / در ره روح اللهش صد معرفت
بر سپهر حسن در برج جمال / آفتابی بود اما بی زوال
هر دو چشمش فتنه ی عشاق بود / هر دو ابرویش به خوبی طاق بود
مردم چشمش چو کردی مردمی / صید کردی جان صد صد آدمی

همین که دختر ترسا نقاب از چهره برداشت ، آتش به دل شیخ افتاد . هر چه طاعت و عبادت داشت یکباره از دست داد ! ایمان داد و ترسایی خرید … عافیت داد و رسوایی خرید ..
دختر ترسا چو برقع برگرفت / بند بند شیخ آتش درگرفت
هرچه بودش سر به سر نابود شد / ز آتش سودا دلش چون دود شد
عشق دختر کرد غارت جان او / کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید / عافیت بفروخت رسوایی خرید
مریدان شیخ که وضعیتش رو می بینن شروع می کنن به نصیحت شیخ ؛ اما :
هر که پندش داد فرمان می نبرد / زانکه دردش هیچ درمان می نبرد
عاشق آشفته فرمان کی برد / درد درمان سوز، درمان کی برد

شیخ ، شب از عشق دختر ترسا آروم و قرار نداشت :
گفت یــا رب امشبم را روز نیسـت / شمع گردون را همانا سوز نیست
در ریــاضت بوده‌ام شب‌هــا بسی / خود نشان ندهد چنین شب‌ها کسی
می بسوزم امشب از سودای عشق / می ندارم طاقت غوغای عشق
رفت عقل و رفت صبر و رفت یار / این چه در دست این چه عشقست این چه کار؟

مریدان هم جمع شدن تا باشیخ صحبت کنن . هرکس راهی می گفت و شیخ هم جوابشون رو می داد :
همنـشیـنـی گفت ای شیــخ کبــار / خیز و این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفتـــا امشـب از خون جگـر / کـرده‌ام صد بار غسل ای بـی‌خبر
آن دگر گفتا که تسبیحت کجـاست / کـی شود کار تو بی‌تسبیـح راست
گفت آن را مـن بیفکنــدم ز دسـت / تــا توانــم بر میــان زنـــار بست
آن دگر یک گفت ای پیر کهن / گر خطایی رفت بر تو توبه کن
گفت کردم توبه از ناموس و حال / تایبم از شیخی و حال و محال
آن دگر یک گفت ای دانای راز / خیز خود را جمع کن اندر نماز
گفت کو محراب ِ روی آن نگار؟ / تا نباشد جز نمازم هیچ کار
آن دگر یک گفت تا کی زین سخن؟ / خیز در خلوت خدا را سجده کن
گفت اگر بت روی من اینجاستی / سجده پیش روی او زیباستی
آن دگــر گفتـا پشیمـانیـت نیـست / یـک نفس درد مسلمــانیـت نیسـت
گفت کس نبود پشیمان بیش از این / که چرا عاشق نگشتم پیش از این
آن دگــر گفتش کـه دیـوت راه زد / تیــر خذلان بر دلــت نــاگــاه زد
گفت دیـوی کـــو ره مـــا می‌زنـد / گو بزن، الحق کــه زیبــا می‌زنـد
آن دگــر گفتــا که با یـاران بساز / تـا شویم امشب به سوی کعبـه بـاز
گفت اگــر کعبه نبــاشد دیر هست / هوشیــار کعبه شد در دیـر مســت
آن دگر گفتش که دوزخ در ره است / مرد ِ دوزخ نیست هر کو آگه است
گفت اگر دوزخ شود همراه ِ من / هفت دوزخ سوزد از یک آه ِ من
آن دگر گفتش به امید ِ بهشت / باز گرد و توبه کن زین کار ِ زشت
گفت چون یار ِ بهشتی روی هست / گر بهشتی بایدم این کوی هست
آن دگر گفتش که از حق شرم دار / حق تعالی را بحق آزرم دار
گفت این آتش چو حق در من فکند / من به خود نتوانم از گردن فکند

اما هیچ کدوم از صحبت ها سودی نداشت . شیخ معتکف کوی یار شد … دختر ترسا که حال شیخ رو دید و گریه و زاری هاشو شنید ، از عشقش خبردار شد و سرزنشش کرد که :
کی کنند ای از شراب شرک مست / زاهدان، در کوی ترسایان، نشست؟
چون دمت سرد است، دمسازی مکن / پیر گشتی قصد دلبازی مکن
این زمان عزم کفن کردن تو را / بهترت آید که عزم من تو را

شیخ گفت هرچه که بگی من جر عشق تو کاری ندارم …
شیخ گفتش چون زبونم دیده ای / لاجرم دزدیده دل دزدیده ای
یا دلم ده باز یا با من بساز / در نیاز من نگر ، چندین مناز
عشق من چون سرسری نیست ای نگار / یا سرم از تن ببر یا سر در آر
دل چو آتش ، دیده چون ابر، از توام / بی کس و بی یار و بی صبر از توام
چند نالم بر درت در باز کن / یک دمم با خویشتن دمساز کن
….
عاقبت دختر ترسا به شیخ گفت که اگر عاشق صادقی باید چهار کار انجام بدی : سجده بر بت ، سوزاندن قرآن ، نوشیدن شراب و دست برداشتن از مسلمانی
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز / خمر نوش و دیده از ایمان بدوز
.
.
.

*دیگه چشم هام یاری نمی کنه برا نوشتن !! ادامه اش بمونه برا فردا …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

من زنده‌ام ، به شایعه‌ها اعتنا نکن …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم ؟
تو واجب را به جا آور ،رها کن مستحب‌ها را

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

زنده ام تا در تنم هرم نفس‌های تو هست …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

یک جرعه مرا بنوش ، تلخی خوب است…

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

ماجرا های من و خان داداش(۱)

یه دیقه اومدم بشینم یه پست بنویسما ، مگه این خان داداش می ذاره ؟!؟
اومده تو اتاق می گه :
- آجـــــی ؟!
- جانم ؟!
- کی کارت تموم می شه ؟! می خوام بازی کنم …
- شب آجی !
- باشه !

[دو دقیقه بعد]
- آجی ؟!
- جان ؟
- کارت تموم نشد ؟!
- نه آجی
-باشه

[چند ثانیه بعد]
-آجی ؟!
-بعله ؟
- کی حقوق می گیری برام از اون آدم آهنیا بخری ؟
- آخر ماه آجی
- آخر ماه ینی کی ؟ ینی چندبار بخوابیم و پاشیم ؟
- سی بار
- سی بار چندتاست ؟
- خیلی آجی … خیلی
-باشه !

[چند دقیقه بعد]
- آجی ؟
- دیگه بله ؟!
- من کی سیبیل درمیارم ؟!
- بزرگ که بشی
- بعد دیگه منو نمیشناسی ؟!
- نه آجی !
- باشه !

[ یک دقیقه بعد]
- آجی ؟!
- هاننننننننن؟
- بگو دوچرخه !
-
- باشه !

[سی ثانیه بعد]
-آجییییییی؟
- چیییییییه؟؟
- این پازله چقدر بزرگه (اشاره به عکس درون مجله)
- آآآآآآآره آجی ….

[همان موقع]
-آجی ؟
- بلههههههههه ؟
- کی کارت تموم میشه ؟
- دِ برو دیگه
-من ازت عصبانی ام اصلا (درو محکم بست!)
.
.
.
زندگیه داریم ؟!

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

حفاظت شده: دعای مادربزرگ

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

گویند که هر چیز به هنگام بود خوش
ای عشق چه چیزی که خوشی در همه هنگام

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------