التماس دعا
« آقای پناهیان تو یکی از سخنرانیاش (ماه رمضون سال۸۷) می گفتش که ساز و کار دنیا و امور مادی با امور معنوی فرق داره . می گفت ما با اشیاء دنیا مکانیکی رفتار می کنیم . بدون اینکه دوست داشته باشیم ، کتاب می خریم . بدون این که دل بدیم ورزش می کنیم . خرید می کنیم و معامله می کنیم . یه چیزی رو می خریم و سندشو میندازیم تو گاوصندوق و دیگه تموم ؛ دیگه مال ماست … فک می کنیم توی امور معنوی هم همینجوره . این عادت های دنیایی رو وارد امور معنوی مون می کنیم . فک می کنیم اگه یه دفعه به خدا گفتیم که ما بهت معتقدیم دیگه تمومه . معتقدیم دیگه بهش ! خیلیا فک می کنن که اگه روزه بگیرن کار تمومه . تو روایات هم داریم بعضیا از روزه گرفتن غیر از گرسنگی نمی برن . می گفت اگه دل ندیم ، فقط اثر فیزیکی اش رو می بینیم …
دل بدید ! روزه می گیرین … نماز می خونین … وضو می گیرین … می گفت نمی گم با توجه وضو بگیرین . این کلمه های رایج دیگه فهمیده نمی شن . با توجه وضو بگیر ، نه ! دل بده ! اونوقته که وضو می شه نور … »
قرار نبود این چیزا رو بنویسم الان … دلم می خواست بیام اینجا بگم التماس دعا ، توی این شبا و روزای عزیز … تو این ماه پربرکت … تو این رمضان عزیز … اما پشیمون شدم . دیدم انقدر از این عبارت “التماس دعا” استفاده کردیم که دیگه فهمیده نمیشه … دیگه فقط تعارفه … تنها نتیجه اش اینه که تو جوابت می گن “محتاج دعاییم” … یاد این قسمت از حرفای آقای پناهیان افتادم که نوشتم براتون …
داشتم فکر می کردم چه عبارتی رو می شه جایگزینش کرد که وقتی به کسی می گی بفهمه که واقعا نیاز داری … انقدر بی توجه ازش رد نشه … دل بده … پیدا نکردم ولی !
.
.
.
…
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ
آیا مردم را به نیکى فرمان مىدهید و خود را فراموش مىکنید با اینکه شما کتاب [خدا] را مىخوانید آیا [هیچ] نمىاندیشید
.
.
.
سوره بقره – آیه ۴۴
بستنی
از در خونه که اومدم تو ، داداش کوچیکه داد زد : “مامااااااااااااان ! آجی مهدیه اومد . بیا بهش بستنی بده بخوره ! ” … (این همه محبت از این خان داداش ما بعید بود واقعا ! تعجب کردم خیلی )
مامان هم از توی اتاق با صدای بلند گفت : ” آبجی روزه اس ! بعد از افطار ”
داداش کوچیکه : “پس به من بستنی بده ! ”
کاشف به عمل اومد که داداش کوچیکه از صبح n دفعه بستنی خورده و آخرش هم مامان بهش گفته که دیگه باید صبر کنی هر وقت خواهرت اومد از سهم خودش اگه دوست داشت بهت بده :دی
طفلی محمد هم همینجور چشمش به منه . راه که می رم می گه ” آجی کجا ؟ داری میری بستنی بخوری ؟ ”
:))))
ارسال دیدگاهپناه بر خدا
.
.
.
فویل للمصلین
.
.
.
میدان امام
دیروز با فاطمه رفتیم میدان امام . می گفت کمی خرید دارد . ساعت ۵:۱۵ دقیقه رسیدیم . فاطمه یادش آمد نمازش را نخوانده . منتظر ماندم تا همانجا روی چمن ها نمازش را بخواند . بعد هم رفتیم سراغ بازارهای میدان . دوست داشتنی هستند واقعا . با اینکه خیلی هنرشناس نیستم ولی تماشای بازار و گشت زدن توی مغازه ها واقعا لذت بخش است . خدا را شکر از آن ادم هایی نیستم که دلم بخواهد همه ی چیزهای دوست داستنی را داشته باشم و از اینکه مثلا نمی توانم فلان ظرف میناکاری شده را بخرم دلم بسوزد ؛ و الا …
فاطمه یک رومیزی ترمه دوزی شده ی خیلی خوشگل خرید ، البته بعد از کلی گشتن ! بعد هم همانطور که مشغول گشتن بودیم گفت بیا برویم این طرف … از راه پله ی باریکی با پله های بلند بالا رفتیم . فاطمه از فروشنده پرسید :سجاده دارید ؟! پسر فروشنده هم آمد و کلی جانماز و سجاده نشانمان داد . (به گمانم از همان ترمه دوزی ها بود ! ) … انصافا زیبا بودند . فاطمه از یک رنگ آبی خوشش آمد . قیمتش را پرسید . فروشنده گفت : ” ۷۵ تومن ! البته این یکی سفارش یکی از مشتری هاست . شما اگر خواستید فردا یا پس فردا بیایید که برایتان بیاوریم ” … فاطمه گفت دو تا می خواهد . آبی و قرمز … بعد هم آمدیم که اگر خواستیم یکی – دو روز بعد برگردیم … تعجب کردم واقعا ! گفتم فاطمه ! تو دیگر چرا ؟! ۱۵۰ هزار تومن برای سجاده زیاد نیست ؟ تازه آن هم برای نماز خواندن . این همه سفارش برای ساده زندگی کردن و … گفت : امام صادق لباس شیک و فاخر می پوشیدند . از ایشان می پرسند چرا شما اینطور لباس می پوشید … گفتم : این را که می خواهی بگویی خودم از بَرم . انصاف بده الان چند نفر توی خانه هاشان جانماز ترمه دوزی شده ی ۱۵۰ تومنی دارند که اینطور مثال می زنی ؟! می شود یک چیز ساده و ارزان تر خرید ، پولی را هم که قرار بود بدهی برای اینها ، به کسی که نیازمند باشد کمک کنی … خندید ! گفت مثل فلانی حرف می زنی ! سکوت کردم …
چند دقیقه ای طول کشید تا از بازار خارج شویم . نگاهی هم به مغازه های کنار میدان انداختیم . فاطمه می خواست یک قاب بخرد . توی یکی از مغازه ها یک قاب “و ان یکاد” توجهش را جلب کرد . فروشنده ، پیرمرد خیلی مهربانی بود . خوشحالم که ازش خرید کرد . نزدیک اذان شد . همین طور از کنار مغازه ها رد می شدیم تا برسیم به مسجد . یک مغازه ای هم بود تابلوی نقاشی داشت . آبرنگ و مینیاتور و … فاطمه رفت که یک تابلوی مینیاتور سفارش بدهد . پسر جوانی که توی مغازه بود کمی در مورد تابلوها توضیح داد و گفت که فرزند آقای فتاحی(فاتحی) است . می گفت توی اصفهان خیلی معروف است استاد ! البته من که اصفهانی نیستم و نمی شناختمشان ولی ظاهرا خیلی کارشان درست است ! … می گفت اگر بخواهید می توانند تابلویی با امضای خود استاد آماده کنند . یک تابلو را هم نشان داد و گفت ” ببینید ! این کار خود استاد است . البته شش میلیون هم قیمت دارد ” … من که هنرشناس نیستم پرسیدم : “چون کار استاد است این همه قیمت دارد یا این که اثر خاصی است ؟!” … جواب داد ” خب ببینید ! وقتی کسی معروف می شود ، دیگر امضایش را می فروشد . آن وقت دیگر کیفیت خیلی مهم نیست . نه که این کار کیفیت نداشته باشد ها ، منظورم این است که امضاست که ارزش دارد ” …
چه بگویم ! معروف هم نشدیم امضایمان را بخرند !!
آخرش هم رفتیم مسجد امام و نمازمان را خواندیم و افطار هم مهمان فاطمه بودم و …
.
.
.
تمام !
داغ عشق تو به رسوا شدنش می ارزد …
ارسال دیدگاهعشق تو …
آرزویش را دارم
اما
لیاقتش را نه !
.
.
.
باخت
گاهی وقت ها
نه راهی برا جلو رفتن داری
نه فرصتی برای برگشتن
باید قبول کنی که باختی !
.
.
.
آداب اسلامی
چند روز پیش یک کتاب از آقای همکار امانت گرفتم که بخوانم … روی جلدش نوشته شده “اخلاق(۱) ، درسنامه اخلاق برای طلاب پایه اول” … کتاب خیلی خوبی است . آداب فردی و اجتماعی و مباحث کلی آداب … خیلی وقت بود دنبال کتابی مثل این بودم . از دو روز پیش که کتاب “امام شناسی” تمام شد ، شروع به خواندنش کردم . فقط یک مشکل اساسی هست توی خواندنش . احادیثی که ذکر کرده بدون ترجمهی فارسی است . تقریباً می شود گفت که احادیث را نمی فهمم … و مشکل اینجاست که وقتی معنای احادیث را ندانم ، یک جورهایی کل کتاب را نمی فهمم :|
.
.
.
عذاب وجدان !
از صبح که بیدار شدم اعصابم خورد است . نشستم پای سیستم و هزار دفعه (شاید هم بیشتر) “پک من” بازی کردم . هنوز بازی شروع نشده و چهارتا نقطه نخورده ، می بازم و از نو بازی می کنم ! حواسم اینجا نیست خب … چشمم به صفحه مانیتور است اما ذهنم درگیر ده ها موضوع بی اهمیتی که می دانم فکر کردن بهشان خیلی بچگی است ! دنبال بهانه ام که بشود سرم را بکوبم توی دیوار رو به رویی ! زنگ زدم به مامان و کلی خودم را غمگین نشان دادم که زودتر بیاید ؛ فایده نداشت ولی … گفت یکشنبه برمی گردد . یعنی دوشنبه صبح می رسد اصفهان . بیشتر به هم ریختم … مهرنوش که از صبح رفت بیرون ، با دوستش قرار داشت ظاهرا . تنهایی خیلی سخت است ، خیلی … یکی بیاید به مهدیه و مریم بگوید جای کامنت گذاشتن و گله و شکایت از غم و غصه ی نوشته هایم ، زنگ بزنند دوستشان را از تنهایی دربیاورند !
اعصاب خوردی کم بود ، حالا عذاب وجدان هم دارم . فکر کن چقدر کار مفید می شد انجام بدهم از صبح تا حالا ! حالا هی بنشین “پک من” بازی کن … خجالت هم خوب چیزی است بخدا …