بستنی
از در خونه که اومدم تو ، داداش کوچیکه داد زد : “مامااااااااااااان ! آجی مهدیه اومد . بیا بهش بستنی بده بخوره ! ” … (این همه محبت از این خان داداش ما بعید بود واقعا ! تعجب کردم خیلی )
مامان هم از توی اتاق با صدای بلند گفت : ” آبجی روزه اس ! بعد از افطار ”
داداش کوچیکه : “پس به من بستنی بده ! ”
کاشف به عمل اومد که داداش کوچیکه از صبح n دفعه بستنی خورده و آخرش هم مامان بهش گفته که دیگه باید صبر کنی هر وقت خواهرت اومد از سهم خودش اگه دوست داشت بهت بده :دی
طفلی محمد هم همینجور چشمش به منه . راه که می رم می گه ” آجی کجا ؟ داری میری بستنی بخوری ؟ ”
:))))
ارسال و مشاهده دیدگاه
ارسال شده توسط : نرگس بانو | مرداد ۲۷م, ۱۳۸۹ ۱۶:۲۴
الهههههههههههههههههههی !!
چقدر من این محمد و دوس دارم :*
———————————————————–
اوا ! صبا بیا تحویل بگیر :دی
ارسال شده توسط : صبا | مرداد ۲۷م, ۱۳۸۹ ۱۷:۰۳
نفففففس منههههههههههههه :*******
———————————————————–
خواهرم حجابت را :دی
ارسال شده توسط : محمد! | مرداد ۲۷م, ۱۳۸۹ ۲۰:۵۲
اخرش از سهمت بهش دادی یا نه؟!! ;)
—————————————————-
گرفت خودش :|
ارسال شده توسط : مریم | مرداد ۲۸م, ۱۳۸۹ ۰۷:۰۴
آخیییییی خوب همشو میدادی بخوره گناه داشت :(
ارسال شده توسط : نازنین پسر | مرداد ۲۸م, ۱۳۸۹ ۱۴:۳۳
سلام
نوشته های دلنشینی بود … بیشتر دل نوشته بود دیگه ….
نماز روزه هاتون قیول درگاه حق
وبلاگ نازنین پسر به روز شد و منتظر حضور شما گرامی
التماس دعا
ارسال شده توسط : ساقی رضوان | مرداد ۲۹م, ۱۳۸۹ ۰۸:۱۹
سلام
ماشالا به فاطمه! یهو چه پولدار شد!!!:-اس
عروسیش کی هس راستی؟؟؟
راستی مدی یه سوال….اون روز تو همایش نشد جایزه ت رو باز کنیم ببینیم چیه!:دی بگو چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟
ولی جدی موندم تو کار فاطمه….۷۵ تومن!!!!!:-اس
خدایا به مام ازین پولا بده!!!! طفلی شوهرش!!!!:-اس
——————————————
نه خب نگرفت که فاطمه هم ! فقط قیمتشو پرسید . من فک کردم می خواد بخره ، بعد گفت مامانش گفته بودن که قیمتشو بپرسه ;)
ارسال شده توسط : saye | مرداد ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱۲:۵۶
وای که چه قد اسمت قشنگ:D
خب همرو میدادی بیچاره بخوره دیگه
——————————————————-
خورد همه شو !