حال این چند روزه ام

اصلا جای قدم نیست توی اتاقم . پایم را که بلند می کنم باید دنبال جای پا بگردم برای زمین گذاشتنش . یک طرف اتاق که پر از لباس های گرم زمستانی است . اوردمشان که تا کنم بگذارم دم دست باشد برای این روزهای سرد … یک طرف دیگر چمدان مامان که اصلا نمی فهمم توی اتاق من چه کار می کند . روی میز و اطرافش هم که پر شده از کاغذ و مداد و خودکار و دفترچه و کتاب و سی دی و این حرف ها … جعبه ی سنتور را که نمی شود نگاهش کنی بس خاک نشسته رویش … کنارش هم پتو و بالش و تشک روی هم انبار شده …چادرم را پهن کردم وسط اتاق که مثلا چروک نشود … سجاده ام کنار چادر همیشه آماده است که وقت اذان زحمت آوردن و باز کردنش را نداشته باشم … روی تختم هم چندتایی کتاب ولو شده و حوله و کیف لپ تاپ . هر وقت خواستم استراحت کنم همه شان را بغل می کنم می گذارم پایین تخت ، وقتی هم که بیدار شدم باز بغلشان می کنم می گذارم روی تخت ؛ در راستای باز شدن جای پا برای رد شدن از اتاق !!
روی میزم فقط به اندازه ی لپ تاپم جای خالی هست . آنقدر که برای تکان دادن موس مجبورم کاغذها و دفترچه ها و سی دی ها را هل بدهم کنارتر . نتیجه اش می شود افتادنشان روی زمین . حوصله ام نمی شود جمعشان کنم  . بگذار همانجا باشند . روی دیوار روبرو هم پر شده از کاغذهای کوچک نارنجی رنگ . سمت راست کارهای انجام نداده و سمت چپ هم اسامی ۱۵-۱۶ نفر که باید همیشه جلوی چشمم باشد . نگفتم یک گوشه ی اتاق پر از جوراب و ساق دست و روسری شده ؟! اگر قرار باشد بروم بیرون از خانه نیم ساعت باید دنبال وسایلم بگردم … در اتاقم را قفل می کنم که مامان سرزده نیاید تو و هی غر نزند که چرا این اتاق تمیز نمی شود و چرا من انقدر شلخته شدم و چطور توی این اتاق نفس می کشم و این ها !! امیدوارم با این حرف ها باورتان شده باشد که خیلی آشفته ام و کلافه و بی حوصله … یادش باشد این ها را جبران کند حتما !

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

التماس دعا

« آقای پناهیان تو یکی از سخنرانیاش (ماه رمضون سال۸۷) می گفتش که ساز و کار دنیا و امور مادی با امور معنوی فرق داره . می گفت ما با اشیاء دنیا مکانیکی رفتار می کنیم . بدون اینکه دوست داشته باشیم ، کتاب می خریم . بدون این که دل بدیم ورزش می کنیم . خرید می کنیم و معامله می کنیم . یه چیزی رو می خریم و سندشو میندازیم تو گاوصندوق و دیگه تموم ؛ دیگه مال ماست … فک می کنیم توی امور معنوی هم همینجوره . این عادت های دنیایی رو وارد امور معنوی مون می کنیم . فک می کنیم اگه یه دفعه به خدا گفتیم که ما بهت معتقدیم دیگه تمومه . معتقدیم دیگه بهش ! خیلیا فک می کنن که اگه روزه بگیرن کار تمومه . تو روایات هم داریم بعضیا از روزه گرفتن غیر از گرسنگی نمی برن . می گفت اگه دل ندیم ، فقط اثر فیزیکی اش رو می بینیم …
دل بدید ! روزه می گیرین … نماز می خونین … وضو می گیرین … می گفت نمی گم با توجه وضو بگیرین . این کلمه های رایج دیگه فهمیده نمی شن . با توجه وضو بگیر ، نه ! دل بده ! اونوقته که وضو می شه نور … »
قرار نبود این چیزا رو بنویسم الان … دلم می خواست بیام اینجا بگم التماس دعا ، توی این شبا و روزای عزیز … تو این ماه پربرکت … تو این رمضان عزیز … اما پشیمون شدم . دیدم انقدر از این عبارت “التماس دعا” استفاده کردیم که دیگه فهمیده نمیشه … دیگه فقط تعارفه … تنها نتیجه اش اینه که تو جوابت می گن “محتاج دعاییم” … یاد این قسمت از حرفای آقای پناهیان افتادم که نوشتم براتون …
داشتم فکر می کردم چه عبارتی رو می شه جایگزینش کرد که وقتی به کسی می گی بفهمه که واقعا نیاز داری … انقدر بی توجه ازش رد نشه … دل بده … پیدا نکردم ولی !
.
.
.

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

بستنی

از در خونه که اومدم تو ، داداش کوچیکه داد زد : “مامااااااااااااان ! آجی مهدیه اومد . بیا بهش بستنی بده بخوره ! ” … (این همه محبت از این خان داداش ما بعید بود واقعا ! تعجب کردم خیلی )
مامان هم از توی اتاق با صدای بلند گفت : ” آبجی روزه اس ! بعد از افطار ”
داداش کوچیکه : “پس به من بستنی بده ! ”
کاشف به عمل اومد که داداش کوچیکه از صبح n دفعه بستنی خورده و آخرش هم مامان بهش گفته که دیگه باید صبر کنی هر وقت خواهرت اومد از سهم خودش اگه دوست داشت بهت بده :دی
طفلی محمد هم همینجور چشمش به منه . راه که می رم می گه ” آجی کجا ؟ داری میری بستنی بخوری ؟ ”

:))))

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

میدان امام

دیروز با فاطمه رفتیم میدان امام . می گفت کمی خرید دارد . ساعت ۵:۱۵ دقیقه رسیدیم . فاطمه یادش آمد نمازش را نخوانده . منتظر ماندم تا همانجا روی چمن ها نمازش را بخواند . بعد هم رفتیم سراغ بازارهای میدان . دوست داشتنی هستند واقعا . با اینکه خیلی هنرشناس نیستم ولی تماشای بازار و گشت زدن توی مغازه ها واقعا لذت بخش است . خدا را شکر از آن ادم هایی نیستم که دلم بخواهد همه ی چیزهای دوست داستنی را داشته باشم و از اینکه مثلا نمی توانم فلان ظرف میناکاری شده را بخرم دلم بسوزد ؛ و الا …
فاطمه یک رومیزی ترمه دوزی شده ی خیلی خوشگل خرید ، البته بعد از کلی گشتن ! بعد هم همانطور که مشغول گشتن بودیم گفت بیا برویم این طرف … از راه پله ی باریکی با پله های بلند بالا رفتیم . فاطمه از فروشنده پرسید :سجاده دارید ؟! پسر فروشنده هم آمد و کلی جانماز و سجاده نشانمان داد . (به گمانم از همان ترمه دوزی ها بود ! ) … انصافا زیبا بودند . فاطمه از یک رنگ آبی خوشش آمد . قیمتش را پرسید . فروشنده گفت : ” ۷۵ تومن ! البته این یکی سفارش یکی از مشتری هاست . شما اگر خواستید فردا یا پس فردا بیایید که برایتان بیاوریم ” … فاطمه گفت دو تا می خواهد . آبی و قرمز … بعد هم آمدیم که اگر خواستیم یکی – دو روز بعد برگردیم … تعجب کردم واقعا ! گفتم فاطمه ! تو دیگر چرا ؟! ۱۵۰ هزار تومن برای سجاده زیاد نیست ؟ تازه آن هم برای نماز خواندن . این همه سفارش برای ساده زندگی کردن و … گفت : امام صادق لباس شیک و فاخر می پوشیدند . از ایشان می پرسند چرا شما اینطور لباس می پوشید … گفتم : این را که می خواهی بگویی خودم از بَرم . انصاف بده الان چند نفر توی خانه هاشان جانماز ترمه دوزی شده ی ۱۵۰ تومنی دارند که اینطور مثال می زنی ؟! می شود یک چیز ساده و ارزان تر خرید ، پولی را هم که قرار بود بدهی برای اینها ، به کسی که نیازمند باشد کمک کنی … خندید ! گفت مثل فلانی حرف می زنی ! سکوت کردم …
چند دقیقه ای طول کشید تا از بازار خارج شویم . نگاهی هم به مغازه های کنار میدان انداختیم . فاطمه می خواست یک قاب بخرد . توی یکی از مغازه ها یک قاب “و ان یکاد” توجهش را جلب کرد . فروشنده ، پیرمرد خیلی مهربانی بود . خوشحالم که ازش خرید کرد . نزدیک اذان شد . همین طور از کنار مغازه ها رد می شدیم تا برسیم به مسجد . یک مغازه ای هم بود تابلوی نقاشی داشت . آبرنگ و مینیاتور و … فاطمه رفت که یک تابلوی مینیاتور سفارش بدهد . پسر جوانی که توی مغازه بود کمی در مورد تابلوها توضیح داد و گفت که فرزند آقای فتاحی(فاتحی) است . می گفت توی اصفهان خیلی معروف است استاد ! البته من که اصفهانی نیستم و نمی شناختمشان ولی ظاهرا خیلی کارشان درست است ! … می گفت اگر بخواهید می توانند تابلویی با امضای خود استاد آماده کنند . یک تابلو را هم نشان داد و گفت ” ببینید ! این کار خود استاد است . البته شش میلیون هم قیمت دارد ” … من که هنرشناس نیستم پرسیدم : “چون کار استاد است این همه قیمت دارد یا این که اثر خاصی است ؟!‌” … جواب داد ” خب ببینید ! وقتی کسی معروف می شود ، دیگر امضایش را می فروشد . آن وقت دیگر کیفیت خیلی مهم نیست . نه که این کار کیفیت نداشته باشد ها ، منظورم این است که امضاست که ارزش دارد ” …
چه بگویم ! معروف هم نشدیم امضایمان را بخرند !!
آخرش هم رفتیم مسجد امام و نمازمان را خواندیم و افطار هم مهمان فاطمه بودم و …
.
.
.
تمام !

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

آداب اسلامی

چند روز پیش یک کتاب از آقای همکار امانت گرفتم که بخوانم … روی جلدش نوشته شده “اخلاق(۱) ، درسنامه اخلاق برای طلاب پایه اول” … کتاب خیلی خوبی است . آداب فردی و اجتماعی و مباحث کلی آداب … خیلی وقت بود دنبال کتابی مثل این بودم . از دو روز پیش که کتاب “امام شناسی” تمام شد ، شروع به خواندنش کردم . فقط یک مشکل اساسی هست توی خواندنش . احادیثی که ذکر کرده بدون ترجمه‌ی فارسی است . تقریباً می شود گفت که احادیث را نمی فهمم … و مشکل این‌جاست که وقتی معنای احادیث را ندانم ، یک جورهایی کل کتاب را نمی فهمم :|
.
.
.

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

عذاب وجدان !

از صبح که بیدار شدم اعصابم خورد است . نشستم پای سیستم و هزار دفعه (شاید هم بیشتر) “پک من” بازی کردم . هنوز بازی شروع نشده و چهارتا نقطه نخورده ، می بازم و از نو بازی می کنم ! حواسم اینجا نیست خب … چشمم به صفحه مانیتور است اما ذهنم درگیر ده ها موضوع بی اهمیتی که می دانم فکر کردن بهشان خیلی بچگی است ! دنبال بهانه ام که بشود سرم را بکوبم توی دیوار رو به رویی ! زنگ زدم به مامان و کلی خودم را غمگین نشان دادم که زودتر بیاید ؛ فایده نداشت ولی … گفت یکشنبه برمی گردد . یعنی دوشنبه صبح می رسد اصفهان . بیشتر به هم ریختم … مهرنوش که از صبح رفت بیرون ، با دوستش قرار داشت ظاهرا . تنهایی خیلی سخت است ، خیلی … یکی بیاید به مهدیه و مریم بگوید جای کامنت گذاشتن و گله و شکایت از غم و غصه ی نوشته هایم ، زنگ بزنند دوستشان را از تنهایی دربیاورند !
اعصاب خوردی کم بود ، حالا عذاب وجدان هم دارم . فکر کن چقدر کار مفید می شد انجام بدهم از صبح تا حالا ! حالا هی بنشین “پک من” بازی کن … خجالت هم خوب چیزی است بخدا …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

سخنرانی

با فاطمه آمده ایم کافی نت . قرار بود سخنرانی های استاد پناهیان را برایم بیاورد . نکرده بیاید شرکت برساند دستم ؛ این همه راه من را کشانده اینجا و نشستیم پشت سیستم و زل زده ایم به مانیتور و منتظریم فایل ها از فلش فاطمه کپی شود توی فلش من !
بعد از اینجا هم قرار است برویم امامزاده . البته اگر این سیستمی که نشستیم پشتش کمی بیشتر تلاش کند و فایل ها را با سرعت بیشتری کپی کند !
حوصله ام سر رفته خیلی . فاطمه هی می گوید بنویس “قربونش برم” … خودش را می گوید . من نمی نویسم ولی که دلش بسوزد . حالا هم می گوید این کپی ها ۴ دقیقه ی دیگر تمام می شود . بمیرم ! باور کرده این که زیر پنجره ی دانلود نوشته ۴Minutes Remaining یعنی واقعا ۴ دقیقه ! من ولی می دانم چهار ساعت دیگر ماندگاریم اینجا . من که هزینه اش را حساب نمی کنم که !
تا کپی فایل ها تمام شود کمی هم در مورد عرف و زینت زن بحث می کنیم که البته نتیجه ای ندارد ، یعنی نه من می دانم نظرم درست است یا نه ، نه فاطمه !
انقدر هم فاطمه صحبت کرد که یادم رفت چه می خواستم بنویسم اصلا . اگر سرش را از روی دستم بردارد می توانم همین ها را بفرستم روی وبلاگ تا اصلاحیه اش بماند برای بعد !
کپی فایل ها هم تمام شد ظاهرا … برویم تا اذان نشده برسیم به امامزاده …

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

آشپزی شاید

خسته و کوفته و گرسنه رسیدم خانه … امروز صبح هم دیر رسیده بودم شرکت . اینجوری بیش‌تر دوست دارم ؛ صبح دیرتر بروم و عصر دیرتر برگردم . برای ماه رمضان که خیلی خوب است . قرار گذاشتم یک جوری حرکت کنم از شرکت که وقتی می‌رسم خانه ساعت ۸ باشد . اما مریم که بلند شد برود یادم آمد چیزی برای افطار و شام نداریم . من هم مجبور شدم زودتر برگردم . مامان و محمد که پریروز رفتند شمال . من ماندم و خواهرم . که او هم صبح می رود سر کار و ظهر برمی گردد . عصر هم می رود تا شب . مجبورم تنها افطار کنم . نمی دانی که چقدر بد است . اگر مامان مدام زنگ نزند و نگوید که :”یه چیزی برا افطار درست کنیااااا ، گشنه نمونیاااااااا، تنبلی نکنی یه وقت ، از پا نندازین خودتونو ” ، من هم اصلا نمی روم سراغ غذا درست کردن . تنهایی که نمی شود غذا خورد که !
حالا هم دیدم اصلا حوصله‌ام نمی شود غذا درست کنم ، نشستم فکر کردم دیدم راحت ترین غذای ممکن “مرغ” است . حالا هم گذاشته ام بپزد تا شاید حوصله داشته باشم و سرخش کنم و دو سه تایی سیب زمینی هم بردارم بگذارم کنارش . البته اگر حوصله داشته باشم . اصلا همه ی لذت آشپزی به این است که کسی بیاید و بخورد و بعد هم کلی تعریف کند و به به و چه کردی و تو دیگه کی هستی و این حرف‌ها … خودم هم که به خودم بگویم این حرف‌ها را اصلا دوست داشتنی نیست … مهرنوش هم که کلا اهل تعریف کردن از غذا نیست . نتیجه می شود همین بی‌حوصلگی دیگر !
بروم باقیمانده‌ی کتابم را بخوانم که دست‌کم وقتم را هدر نداده باشم .
.
.
.

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

دغدغه

دو تا موضوع هست که وقتی می‌خواهم یک مطلب جدید بنویسم برای وبلاگم آزارم می دهند :

اول این‌که همیشه توی انتخاب یک اسم مناسب برای نوشته‌ام می مانم . اصلا به نظر من انتخاب عنوان ، از نوشتن خود مطلب خیلی خیلی خیلی سخت تر است . هنری است که شاید هر کسی نداشته باشد . من که ندارم . خیلی هم غصه می خورم از این‌که هیچ وقت یک عنوان درست و حسابی برای هیچ کدام از نوشته‌هایم نداشته‌ام .

دومی هم این‌که اصلا بلد نیستم تصویر مناسبی برای نوشته ام داشته باشم . این همه مطلب نوشتم توی همین وبلاگ ، دریغ از یک عکس درست و درمان !!
.
.
.

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------

تنهایی

امروز صبح خیلی دیر رفتم شرکت . یعنی تا برسم ظهر شده بود . راستش خیلی حالم خوش نبود امروز ، خیال داشتم نروم اصلا ؛ منتها چون قرار بود برویم بانک و حساب باز کنیم خودم را رساندم . مریم داشت روی سایت اساتید کار می کرد . فرشته هم مشغول انجام پروژه‌ی خودش بود . تازه شروع کرده برنامه نویسی را . از همان وقتی که با هم دوست شدیم می گفت که از اول تابستان می آید شرکت که طراحی سایت یاد بگیرد . حالا هم دو-سه هفته‌ای هست که مشغول شده . خودم هم چندتا کار کوچک و اعصاب خورد کن داشتم که باید زودتر انجامشان می دادم .
وقتی که رسیدم اول از همه چند دقیقه‌ای غر زدم که چقدر حالم بد است و چقدر حوصله ندارم تا دیر آمدنم را توجیه کرده باشم . کلا از آن آدم هایی هستم که زیاد غر می زنند . خودم هم گاهی اعصابم به هم می ریزد . معنی نمیدهد که ادم تند و تند از همه چیز شاکی بشود که !
نشستم پشت سیستمم و جی‌میلم را باز کردم و یکی یکی ایمیل ها‌ی رسیده را چک کردم . هر کدامشان یک کاری برای انجام دادن داشتند . با اینکه می توانم خیلی راحت بهشان بگویم “به من چه ! ” و خیال خودم را راحت کنم ، اما دلم نمی‌آید . همیشه سعی می کنم اگر کاری از دستم برمی‌آید برای کسی، انجام بدهم . انقدر مشغول شدم که اصلا حواسم نبود اذان گفته‌اند . نیم ساعتی از اذان گذشته بود که نگاهم به ساعت افتاد . حالا مثلا قول داده بودم به خودم که حواسم به نماز اول وقت باشد !!
البته خوبی امروز این بود که مریم و فرشته هم روزه بودند و ساعت دو که شد خیلی راحت توانستم بگویم که چقدر گرسنه ام می شود این ساعت و چقدر دیر می گذرد زمان و این حرف ها … کلا همیشه یک مسئله ای برای غر زدن پیدا می کنم :|
مریم امروز خیلی ذوق داشت که کلاس ویالونش شروع شده و امروز اولین جلسه‌اش را می رود . ده دقیقه ای زودتر از زمان معمول رفت که به کلاسش برسد . بیست دقیقه بعد هم فرشته سیستمش را خاموش کرد که برود . من هم دیدم تنها می شوم و حوصله‌ام نمی‌شود بمانم توی شرکت ، بهش گفتم صبر کن من هم جمع کنم تا یک جایی با هم برویم . توی راه ، فرشته از برادرشوهرش گفت و خانواده‌ی شوهرش و از این‌جور حرف ها … خیلی منتظر اتوبوس نماندیم ، خوشبختانه سریع از راه رسید . البته این مسیر همیشه همین‌طور است . کلا زیاد معطلی ندارد . تا “دروازه شیراز” را با هم بودیم . از آنجا جدا شدیم از هم . باز هم اتوبوس و خانه و تنهایی …

.

  ارسال دیدگاه
----------------------------------------------------------------------