برای یک دوست
اشکت را ندیده بودم تا به امروز …
می بخشی این همه بی معرفتی ام را؟!
دوستت دارم
ارسال دیدگاهعلاقه
با تموم علاقه ای که به سنتور داشتم ، گذاشتمش کنار
نمی دونم
احساس می کنم دست و پامو می بنده و نمیذاره حرکت کنم
تو که می فهمی چی می گم
نه ؟!
.
.
.
حفاظت شده:
ارسال دیدگاهخواب
خوابت را دیدم دیشب … یا من به تو فکر میکردم ، یا تو به من …. که اولی محال است و دومی هم بعید ! با این حساب ، نه من به تو فکر میکردم نه تو به من !
خوابم را میگفتم ؛ زنگ زده بودی و با آن غرور قشنگ همیشگیات میگفتی :”میخوای دوباره حرف بزنیم ؟” خندهام گرفته بود . نمیخواستی خودت بگویی که حرف داری برای گفتن …
میدانی ؟! این غرورت را همیشه دوست داشتم … یک جور قشنگی خواستهات را میگویی که یعنی خودت چندان مایل نیستی ! من هم طوری رفتار میکنم که یک وقت شیشهی نازک غرورت ترک برندارد … دوستت دارم دیگر !
البته همهی اینها توی خواب بودها … جدی که نمیگیری ؟!
.
.
.
;)
بغض
چند روزی هست غم عجیبی نشسته توی دلم
قلبم عجیب سنگین است …
بغضی که چند روزی راه نفسم را بسته بود …
بغضی که داشت خفه ام می کرد …
انگار عزیزی را از دست داده باشد کسی …
.
.
.
چند دقیقه ای بعد از طلوع آفتاب امروز بیدار شدم
نمازم که قضا شد
بغض چند روزه ام شکست
حالا که دلتنگم …
این روزها … منظورم دقیقا همین چند روزه است ها … این روزها بیشتر از همیشه می خواهم باشی … انقدر دلتنگت هستم که حتی نمی توانی تصورش کنی . کاش این موبایلت را انداخته بودی دور . اصلا کاش مثل تلفن من می دزدیدنش راحت می شدم … آن وقت دیگر مدام جمله ی “دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد” عذابم نمی داد . اگر بدانی چقدر حرف دارم برای گفتن ؛ اگر بدانی …
دوست دارم بیایی با هم برویم همان پارک نزدیک خانه تان ، روی همان چمن های همیشگی بنشینیم . من حرف بزنم و تو گوش بدهی … بعد که خسته شدی از گوش دادن بروی از همان چیپس و دوغ های بدمزه ی دکه ی وسط پارک بگیری که چند دقیقه ای بخندیم . خستگی ات که تمام شد ، باز هم من حرف بزنم و تو گوش بدهی . فکر نکنم این بار که ببینمت اجازه بدهم تو هم صحبت کنی ! تازه کلی هم خوش به حالت می شود ها . می خواهم از همان چیزهایی برایت بگویم که یک سال تمام توی هر تلفنت سراغش را می گرفتی !
قول بده این دفعه که دیدمت ببری ام همان امامزاده … قبول ؟!
وای خدا ! چقدر حرف دارم ها … بیا دیگر ! اصلا همه اش کار خداست ها . من می دانم ! حالا که می خواهم این تنهایی لعنتی را – که دیگر حتی با کار کردن هم پر نمی شود – بگذارم کنار ، سرت را شلوغ کرده که حالم را بگیرد !!
.
.
.
داشتیم خدا ؟!؟!
هر چه گفتیم جز حکایت دوست / در همه عمر از آن پشیمانیم
از اینکه توی یک خانوادهی مذهبی به دنیا نیامدم ناراحت نیستم …
از اینکه از بچگی اصراری نداشتند نماز بخوانم و روزه بگیرم ، ناراحت نیستم …
از اینکه از همان کودکی محرم و نامحرم را یادم ندادند و با حجاب غریبه بودم ، ناراحت نیستم …
ناراحت نیستم چون خدای مهربانی دارم که دلش نمیآید بندهاش توی سیاهی و گمراهی بماند … ناراحت نیستم چون خدای بخشندهای دارم که همیشه آغوشش به روی بندهاش باز است … خدای بزرگی دارم که همیشه حواسش هست مبادا بندهاش خطا کند … خدای عزیزی دارم که ذکرش ، آرامبخش هر دل مشتاقی است …
اما شرمندهام … شرمندهام که قدمهایم برای رسیدن به او سست بوده … شرمندهام که خیلی وقتها آنقدر اسیر دنیا شدهام که یادم رفته خدا همیشه منتظر است … شرمندهام که بندگی نکردهام آنطور که خواسته است … شرمندهام که چیز زیادی از اسلام پیامبرش نمیدانم …
و خوشحالم … خوشحالم از اینکه اگر اندک اعتقادی هم هست، به همان “کمی” که میدانم ایمان دارم …
خوشحالم از اینکه چادرم را با عشق می پوشم … خوشحالم که اگر کسی ازم بپرسد توی این گرمای تابستان ، چادر سرکردنتان دیگر برای چیست ؟ سرم را پایین نمی اندازم و توی دلم نمی گویم که کاش مجبور نبودم !
خوشحالم از اینکه نمازم را نمیگویم با عشق، دست کم از روی اجبار نمیخوانم …
خوشحالم از اینکه برای دروغ گفتن و غیبت کردن ، مثل بعضیها که ادعای “همه چیز دانستن”شان می شود ، دنبال “کلاه شرعی” نمیگردم …
خوشحالم از اینکه با ناراحتی و از روی اجبار ، مسلمان نیستم …
.
.
.
*گفته بودم که دو-سه روزی تنها بودم … خانواده رفته بودند جشن عروسی دخترخالهام … میدانستم جشنشان چطور خواهد بود ، نرفتم … حالا هم که برگشتند هر کدامشان چیزی میگویند … یکی میگوید شورش را درآوردی … دیگری میگوید حالا جشن عروسی مجلس لهو و لعب است ؟! … سومی میگوید آبرویمان را بردی … خودت نمیخواهی عروسی کنی ؟! … یک روز که دیگر این حرفها را ندارد … آدم باید متعادل باشد …
دروغ چرا ! دلگیر شدم کمی … اما خدا را شاکرم به خاطر کمکش … خدا می داند می خواهم نباشد و نباشم روزی که دانسته قدمی بردارم خلاف رضای خدایی که همیشه حاضر و ناظر است … خلاف خواست اویی که هر وقت صدایش کردم کم محبتی نکرده … اویی که هر زمان خواندمش دستم را گرفته … اویی که مهربان است و بخشنده است و بزرگ و عزیز …
.
.
.
**خدا می داند حتی یک عمر خوشی و شادی به لحظهای گناه نمی ارزد … چه رسد به یک روز !
دلم گرفته بود خیلی …طولانی شد ببخشید …
شیدا
انصافا لذتی که توی خواندن کتاب هست ، هیچ جای دیگری پیدا نمی شود ؛ کتاب خوب البته !
شاید یک سالی می شد که غیر از کتاب های درسی سراغ کتاب دیگری نرفته بودم . یعنی نه وقتش را داشتم ، نه حوصله اش را … دو – سه ماه پیش بود که تصمیم گرفتم وقتی هم برای مطالعه بگذارم برای خودم . از همان موقع ، زمان هایی که همیشه ی خدا توی اتوبوس واحد هدر می رفت را گذاشتم برای کتاب خواندن . توی مسیر دانشگاه ، محل کار و … اینطوری هم از زمانم استفاده می کنم و هم کتاب هایی که دوست دارم را می خوانم .
دو سه روزی هست که “شیدا” می خوانم . روی جلدش نوشته شده : در تجلیل از عارف شیدا آیت الله سید عبدالکریم کشمیری (ره) … از حق نگذریم خیلی کتاب خوبی است . اگر نخوانده اید پیشنهاد می کنم که حتما بخوانیدش .
خواندن شرح حال بزرگ مردانی چون آیت الله کشمیری ، دیدن آن همه عشق و شیفتگی و دلباختگی ، شاید برای امثال منی که اسیر دنیای کوچک خود شده اند ، تلنگری باشد برای لحظه ای تفکر … لحظه ای هر چند کوتاه اندیشیدن به نهایت این زندگی …
و خداوند هر که را بخواهد هدایت می کند …
.
.
.
دلتنگی
دستم به دامنت
به خدا می رسانی ام ؟!
.
.
.
خودخواه
نمی خواهم کسی را بیشتر از من
- و یا حتی مثل من -
دوست داشته باشی !
.
.
.
می فهمی ؟!