دیوانه اش با من !
پریشان کن سر زلف سیـاهت … شانهاش با من
سیه زنجــــــــیر گیسو باز کن … دیوانه اش با من
که میگوید که دل نتوان زدن بی جــــــام و پیمانه
شـــراب از لعل گلگونش بده … پیمانهاش با من
ز سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن از عشق خود … افسانهاش با من
بگــفتم صید کردی مــــرغ دل نیکــو نگــه دارش
ســر زلفــش نشــانم داد و گفتــا لانهاش با من
مگــــــر نشنیده ای گنجینه در ویرانــه دارد جـــا؟
عیان کن گنج حسنت ای پری… ویرانهاش با من
زترک مـی اگر رنــجـیــد از مــن پیــر میخـــــــانه
نمودم توبه زین پــس رونق میخــــانهاش بــا من
ارسال دیدگاهمبعث
سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ای است روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
.
.
.
عیدتون مبارک
این جمعه ها …
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
.
.
.
اللهم عجل لولیک الفرج
مسلمان
من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم
که در آن عاطفه با عشق و جنون توام شد
.
.
.
همراه بسیار است اما …
همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصهها، این هم غمی نیست
دلبستهی اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست
کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست
چشمی حقیقت بین کنار کعبه میگفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست
در فکر فتح قله ی قافم که آنجاست
جایی که تا امروز بر آن پرچمی نیست
لیلا
از خمسه آمدی که غزل باشی در امتداد قافیه ها لیلا
برقع زدی به روی شب اما شب بر روی شانه هات رها لیلا
هی وسمه هات وسوسه ام کردند تا قیس قوس های تو من باشم
بی خود نخواه از تو رها گردم وقتی جنون گرفته مرا لیلا
واکن دوباره پیله ی داغت را من عاشقم قبیله ی داغت را
تا گل کند به پهنه ی ساعد هات گل بوته های سرخ حنا لیلا
بیتی در ابتدای غزل چشمت ترکیب خاویار و عسل چشمت
هی تیره روشن تو مرا گم کرد این شعر می رود به کجا لیلا ؟
با آن لب رطب شده ات شعرم با لهجه ی عرب شده ات شعرم
وزن دوباره ای به تنم می داد خلخال های بسته به پا لیلا
ای حس خوب وداغ نمی دانم پشت خلیج ،گیج تو می مانم
تا قبله ات قبول کند من را ذکر همیشه ام شده یا لیلا
شعری به شکل خاطره ات جاری باران گرفته بود مرا نم نم
یک اتفاق تازه ی دلچسبی از خمسه آمدی که غزل باشم
ارسال دیدگاه