ای انسان !
ما غرک بربک الکریم
.
.
.
داغ عشق تو به رسوا شدنش می ارزد …
من سالهاست میوهی خوبی ندادهام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا؟
آقا برای تو نه برای خودم بد است
هرهفته درگناه تماشا کنی مرا
وقتی نمیفهمد کسی گنجشکها را …
من رستم و سهراب تو، این جنگ چه جنگی است ؟
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
دیگر نمیخواهم که مجنون کسی باشم
من سرنوشت عاشقی را خوب میدانم
هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر کجا پا میگذارم دامنی دل ریخته
من زندهام ، به شایعهها اعتنا نکن …
به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم ؟
تو واجب را به جا آور ،رها کن مستحبها را
زنده ام تا در تنم هرم نفسهای تو هست …
یک جرعه مرا بنوش ، تلخی خوب است…
گویند که هر چیز به هنگام بود خوش
ای عشق چه چیزی که خوشی در همه هنگام
فراق و وصل چه باشد ،رضای دوست طلب
که حیف باشد از او غیر او تمنایی
اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
باده و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست ؟
شربتی از لب لعلش نـچشیدیـم و بـرفت
روی مهپیکر او سیر ندیدیم و برفت …
یک سوژه برای دل من جور کنید
تصمیم گرفتهام که عاشق بشوم
حاصل جمع آب و تن تو، ضرب در وقت تن شستن تو
این سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی
هان ای گیاه هرزه که با لاله همدمی
رو خار باش ، خار به از هرزه بودن است
بگو دومرتبه این را که : «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله ی شما گرم است
بیا گناه کنیم عشق را … نترس خدا
هزار مشغله دارد ، سر خدا گرم است !
دلم میان همین گیر و دار عاشق شد …
اصلا چه فرقی می کند وقتی نباشی
بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم
دلم به نام تو زنده است هیچ می دانی ؟
من دلت را بدون دام و تقنگ ، بی هیاهو شکار خواهم کرد
بعد از آن هم از اینکه صیادم به خودم افتخار خواهم کرد
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست ؟!
مگر دلی که از قفس پریده رام می شود ؟
مگر اسیر دانه ات رها ز دام می شود ؟
مگر لبی که طعم می چشیده توبه می کند ؟
حلال بوسه های تو مگر حرام می شود ؟
وقتی که عاشقی چه خطرناک می شوی !
دلم رازی است بی اندازه رسوا
گفتنش سخت است …
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده
بیمار خندههای توام، بیشتر بخند…
یکی دیگر خطا کرد و به پای ما نوشتی حکم
بگو تا کی بپردازیم ما تاوان گندم را
در دلم هر طرفی مجلس ذکری برپاست
حاجت و روضه به قدر حرمی با من هست
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است …
باید ببینمت که دلم تازهتر شود
فرق است بین دیدن تو تا شنیدنت
وقتی “به سلامت” است روی لب تو
انگار قیامت است روی لب تو
لب بر لب تو، دوباره برمی گردم
این بوسه امانت است روی لب تو
آقا ببخش بس که سرم گرم زندگی است
کمتر دلم برای شما تنگ می شود
پریشان کن سر زلف سیاهت شانهاش با من
سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانهاش با من
دلم عجیب گرفته، غروب بی تو بد است
قسم به عشق که هرچیز خوب بی تو بد است
ما اگر مکتوب ننویسیم عیب ما مکن
در میان جمع مشتاقان قلم نامحرم است
گریه کردم ، گریه هم این بار آرامم نکرد …
ما غرک بربک الکریم
.
.
.
« آقای پناهیان تو یکی از سخنرانیاش (ماه رمضون سال۸۷) می گفتش که ساز و کار دنیا و امور مادی با امور معنوی فرق داره . می گفت ما با اشیاء دنیا مکانیکی رفتار می کنیم . بدون اینکه دوست داشته باشیم ، کتاب می خریم . بدون این که دل بدیم ورزش می کنیم . خرید می کنیم و معامله می کنیم . یه چیزی رو می خریم و سندشو میندازیم تو گاوصندوق و دیگه تموم ؛ دیگه مال ماست … فک می کنیم توی امور معنوی هم همینجوره . این عادت های دنیایی رو وارد امور معنوی مون می کنیم . فک می کنیم اگه یه دفعه به خدا گفتیم که ما بهت معتقدیم دیگه تمومه . معتقدیم دیگه بهش ! خیلیا فک می کنن که اگه روزه بگیرن کار تمومه . تو روایات هم داریم بعضیا از روزه گرفتن غیر از گرسنگی نمی برن . می گفت اگه دل ندیم ، فقط اثر فیزیکی اش رو می بینیم …
دل بدید ! روزه می گیرین … نماز می خونین … وضو می گیرین … می گفت نمی گم با توجه وضو بگیرین . این کلمه های رایج دیگه فهمیده نمی شن . با توجه وضو بگیر ، نه ! دل بده ! اونوقته که وضو می شه نور … »
قرار نبود این چیزا رو بنویسم الان … دلم می خواست بیام اینجا بگم التماس دعا ، توی این شبا و روزای عزیز … تو این ماه پربرکت … تو این رمضان عزیز … اما پشیمون شدم . دیدم انقدر از این عبارت “التماس دعا” استفاده کردیم که دیگه فهمیده نمیشه … دیگه فقط تعارفه … تنها نتیجه اش اینه که تو جوابت می گن “محتاج دعاییم” … یاد این قسمت از حرفای آقای پناهیان افتادم که نوشتم براتون …
داشتم فکر می کردم چه عبارتی رو می شه جایگزینش کرد که وقتی به کسی می گی بفهمه که واقعا نیاز داری … انقدر بی توجه ازش رد نشه … دل بده … پیدا نکردم ولی !
.
.
.
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ
آیا مردم را به نیکى فرمان مىدهید و خود را فراموش مىکنید با اینکه شما کتاب [خدا] را مىخوانید آیا [هیچ] نمىاندیشید
.
.
.
سوره بقره – آیه ۴۴
از در خونه که اومدم تو ، داداش کوچیکه داد زد : “مامااااااااااااان ! آجی مهدیه اومد . بیا بهش بستنی بده بخوره ! ” … (این همه محبت از این خان داداش ما بعید بود واقعا ! تعجب کردم خیلی )
مامان هم از توی اتاق با صدای بلند گفت : ” آبجی روزه اس ! بعد از افطار ”
داداش کوچیکه : “پس به من بستنی بده ! ”
کاشف به عمل اومد که داداش کوچیکه از صبح n دفعه بستنی خورده و آخرش هم مامان بهش گفته که دیگه باید صبر کنی هر وقت خواهرت اومد از سهم خودش اگه دوست داشت بهت بده :دی
طفلی محمد هم همینجور چشمش به منه . راه که می رم می گه ” آجی کجا ؟ داری میری بستنی بخوری ؟ ”
:))))
.
.
.
فویل للمصلین
.
.
.
دیروز با فاطمه رفتیم میدان امام . می گفت کمی خرید دارد . ساعت ۵:۱۵ دقیقه رسیدیم . فاطمه یادش آمد نمازش را نخوانده . منتظر ماندم تا همانجا روی چمن ها نمازش را بخواند . بعد هم رفتیم سراغ بازارهای میدان . دوست داشتنی هستند واقعا . با اینکه خیلی هنرشناس نیستم ولی تماشای بازار و گشت زدن توی مغازه ها واقعا لذت بخش است . خدا را شکر از آن ادم هایی نیستم که دلم بخواهد همه ی چیزهای دوست داستنی را داشته باشم و از اینکه مثلا نمی توانم فلان ظرف میناکاری شده را بخرم دلم بسوزد ؛ و الا …
فاطمه یک رومیزی ترمه دوزی شده ی خیلی خوشگل خرید ، البته بعد از کلی گشتن ! بعد هم همانطور که مشغول گشتن بودیم گفت بیا برویم این طرف … از راه پله ی باریکی با پله های بلند بالا رفتیم . فاطمه از فروشنده پرسید :سجاده دارید ؟! پسر فروشنده هم آمد و کلی جانماز و سجاده نشانمان داد . (به گمانم از همان ترمه دوزی ها بود ! ) … انصافا زیبا بودند . فاطمه از یک رنگ آبی خوشش آمد . قیمتش را پرسید . فروشنده گفت : ” ۷۵ تومن ! البته این یکی سفارش یکی از مشتری هاست . شما اگر خواستید فردا یا پس فردا بیایید که برایتان بیاوریم ” … فاطمه گفت دو تا می خواهد . آبی و قرمز … بعد هم آمدیم که اگر خواستیم یکی – دو روز بعد برگردیم … تعجب کردم واقعا ! گفتم فاطمه ! تو دیگر چرا ؟! ۱۵۰ هزار تومن برای سجاده زیاد نیست ؟ تازه آن هم برای نماز خواندن . این همه سفارش برای ساده زندگی کردن و … گفت : امام صادق لباس شیک و فاخر می پوشیدند . از ایشان می پرسند چرا شما اینطور لباس می پوشید … گفتم : این را که می خواهی بگویی خودم از بَرم . انصاف بده الان چند نفر توی خانه هاشان جانماز ترمه دوزی شده ی ۱۵۰ تومنی دارند که اینطور مثال می زنی ؟! می شود یک چیز ساده و ارزان تر خرید ، پولی را هم که قرار بود بدهی برای اینها ، به کسی که نیازمند باشد کمک کنی … خندید ! گفت مثل فلانی حرف می زنی ! سکوت کردم …
چند دقیقه ای طول کشید تا از بازار خارج شویم . نگاهی هم به مغازه های کنار میدان انداختیم . فاطمه می خواست یک قاب بخرد . توی یکی از مغازه ها یک قاب “و ان یکاد” توجهش را جلب کرد . فروشنده ، پیرمرد خیلی مهربانی بود . خوشحالم که ازش خرید کرد . نزدیک اذان شد . همین طور از کنار مغازه ها رد می شدیم تا برسیم به مسجد . یک مغازه ای هم بود تابلوی نقاشی داشت . آبرنگ و مینیاتور و … فاطمه رفت که یک تابلوی مینیاتور سفارش بدهد . پسر جوانی که توی مغازه بود کمی در مورد تابلوها توضیح داد و گفت که فرزند آقای فتاحی(فاتحی) است . می گفت توی اصفهان خیلی معروف است استاد ! البته من که اصفهانی نیستم و نمی شناختمشان ولی ظاهرا خیلی کارشان درست است ! … می گفت اگر بخواهید می توانند تابلویی با امضای خود استاد آماده کنند . یک تابلو را هم نشان داد و گفت ” ببینید ! این کار خود استاد است . البته شش میلیون هم قیمت دارد ” … من که هنرشناس نیستم پرسیدم : “چون کار استاد است این همه قیمت دارد یا این که اثر خاصی است ؟!” … جواب داد ” خب ببینید ! وقتی کسی معروف می شود ، دیگر امضایش را می فروشد . آن وقت دیگر کیفیت خیلی مهم نیست . نه که این کار کیفیت نداشته باشد ها ، منظورم این است که امضاست که ارزش دارد ” …
چه بگویم ! معروف هم نشدیم امضایمان را بخرند !!
آخرش هم رفتیم مسجد امام و نمازمان را خواندیم و افطار هم مهمان فاطمه بودم و …
.
.
.
تمام !
آرزویش را دارم
اما
لیاقتش را نه !
.
.
.
گاهی وقت ها
نه راهی برا جلو رفتن داری
نه فرصتی برای برگشتن
باید قبول کنی که باختی !
.
.
.
چند روز پیش یک کتاب از آقای همکار امانت گرفتم که بخوانم … روی جلدش نوشته شده “اخلاق(۱) ، درسنامه اخلاق برای طلاب پایه اول” … کتاب خیلی خوبی است . آداب فردی و اجتماعی و مباحث کلی آداب … خیلی وقت بود دنبال کتابی مثل این بودم . از دو روز پیش که کتاب “امام شناسی” تمام شد ، شروع به خواندنش کردم . فقط یک مشکل اساسی هست توی خواندنش . احادیثی که ذکر کرده بدون ترجمهی فارسی است . تقریباً می شود گفت که احادیث را نمی فهمم … و مشکل اینجاست که وقتی معنای احادیث را ندانم ، یک جورهایی کل کتاب را نمی فهمم :|
.
.
.
از صبح که بیدار شدم اعصابم خورد است . نشستم پای سیستم و هزار دفعه (شاید هم بیشتر) “پک من” بازی کردم . هنوز بازی شروع نشده و چهارتا نقطه نخورده ، می بازم و از نو بازی می کنم ! حواسم اینجا نیست خب … چشمم به صفحه مانیتور است اما ذهنم درگیر ده ها موضوع بی اهمیتی که می دانم فکر کردن بهشان خیلی بچگی است ! دنبال بهانه ام که بشود سرم را بکوبم توی دیوار رو به رویی ! زنگ زدم به مامان و کلی خودم را غمگین نشان دادم که زودتر بیاید ؛ فایده نداشت ولی … گفت یکشنبه برمی گردد . یعنی دوشنبه صبح می رسد اصفهان . بیشتر به هم ریختم … مهرنوش که از صبح رفت بیرون ، با دوستش قرار داشت ظاهرا . تنهایی خیلی سخت است ، خیلی … یکی بیاید به مهدیه و مریم بگوید جای کامنت گذاشتن و گله و شکایت از غم و غصه ی نوشته هایم ، زنگ بزنند دوستشان را از تنهایی دربیاورند !
اعصاب خوردی کم بود ، حالا عذاب وجدان هم دارم . فکر کن چقدر کار مفید می شد انجام بدهم از صبح تا حالا ! حالا هی بنشین “پک من” بازی کن … خجالت هم خوب چیزی است بخدا …